بس بی رحم بود آن که تازیانه ی وجود را بر ماهیتم عارض کرد
بس بی رحم بود آن که تازیانه ی وجود را بر ماهیتم عارض کرد
یک «بالون ژوژه» بود. از همان هایی که گردنشان باریک است و یک خط مشکی روی گردنشان دارند...که مثلن یعنی تا اینجا اینقدر است. داشتم زیر شیر آب میشستم اش که شکست. همان جا گذاشتم اش. آخر کلاس مسئول آزمایشگاه همه را چند دقیقه نگه داشت تا بگوییم کار کی بوده. نگفتم. یک نفر دیده بود البته... بعدتر گفت که من را دیده و پرسید چرا نگفتم.نمیدانستم. میترسیدم. ١١ سالم بود.
فکر میکردم«من» نباید چیزی را بشکند.
خیلی گذشت. سخت گذشت . تا برسم به جایی که سرم را بلند کنم و بگویم:« من بودم!» تا بفهمم نگه داشتن بعضی چیزها نمیارزد به اینکه هر روز یک نفر یک جوری نگاهت کند. تا اینکه نترسم. یاد بگیرم «از دست دادن» را.
تا اینکه زیر چیزی که مینویسم مُهر بزنم و بگویم:«این تشخیص من است!» و بایستم پای اشتباه بودن اش.
وقتی برای آدمها میگویم چه کرده ام، چطور تو را شکسته ام ، همه یک چیز میگویند:« خب چرا گفتی بهش که این کار رو کردی؟؟»
و من دیگر هیچ چیز نمیگویم.نمیگویم درست است که تو عزیزی ، که بزرگ ای،که برای داشتن ات باید خیلی کارها کرد، اما وقتی «داشتن» ات خوب است ، وقتی میشود «داشت» ات، که من هم عزیز باشم. که بزرگ باشم.
که اشتباه کرده باشم، اما سرم را بالا بگیرم و بگویم:«من بودم!» ، که بدانم باید تنبیه شوم.
هر چند سخت باشد، هر چند نَفَس ام بالا نیاید، هر چند مرغ سرکنده شده باشم،
هر چند شاید دیگر نشود «داشت» ات...
مطلب از وبلاگ حوا انتخاب شده
نیاز به عذر خواهی نیست ، همین که نیستی خوبم
فقط لطفی کن و دیگر به خوابم نیا
نگاه تو مرا دوباره به سرداب ماجراهای آن زمستان سرد می برد
هجوم دقایق بی تو تاب تحمل گریه هایم را نداشت
برای همین با اشک پاکت کردم
فقط لطفی کن و دیگر به خوابم نیا
این روز ها که می گذرد خوبم
خوب ، مثل روز هایی که هنوز زاده نشده بودم
درست مثل روزگاری که مادرم دختر بچه ای بود و در پس درهای بسته ی خانه
با عروسک هایش تمرین مادری می کرد
خوب ،مثل همیشه ی پدرم که خیابان های شهر را با دوچرخه ی چینی بزرگش
بالا و پایین می کرد
این روز ها که می گذرد خوبم
فقط لطفی کن و دیگر به خوابم نیا
با همه ی شما وداع کنم . ولی همانطور که بار نخست
بی هوا شروع به نوشتن کردم دوباره به سرم زد
تا کرکره ی دکان را بالا داده ، قصه از اول آغاز کنم .
پس ،
سلام
عشق هميشه براي وصال نيست
گاه ابزار جداييست
خواهم پيمود تا به خورشيد چشمانت نظري افكنم
و حرير خونين لبانت را به شيريني نگاهم بسپارم
تا خاطره اي از آنكه نمي توانم داشته باشمش داشته باشم
هر نفس هواي تو كه در اطاق پيچيده
گرماي عجيبي به وجودم مي ريزد
و نيرو محركه ي قلبي مي شود
كه از سرماي اين تابستان غمناك منجمد شده
و آن را
به تكاپوي داشتن آني مي اندازد كه عمريست
از پنجره ي روياها به دنبالش مي گردم
هر حرف ،هر كلمه ،هر جمله
پي در پي براي تو مي آيد
براي تو كه نيستي
براي تو كه دوري
براي تو كه شايد هرگز نباشي
به دشت سبزی که جای آن بود امروز اما هر دو مشغول تنگ کردن قفسمان شده ایم.
حال که درست فکر می کنم ، می بینم دشت سبزی در کار نبود میان ما
از همان اول فاصله ها بودند.میان من،میان تو که اکنون دوری
. اشتباه من بود یا تو نمی دانم ولی حال چقدر تنهاییم
دقت کن حال میتوانی عبور کنی .معنی را فهمیده ای و عبورکرده ای
اکنون به نقطه رسیده ای . حال دیگر کارت تمام شده است.
به جمله ی بعد خوش آمده ای ...
خوب شد که رفتی ، ولی چقدر سخت است که تبریک روز مادری
را برایت به نمازی حواله کنم
خوب شد که رفتی، ولی...
مادرم ، خدایت بیامرزاد
همگي خوب مي دانيم كه پس از فجايع و اتفاقات حاصل از جريان اصلاحات شاهد اقبال روز افزون به فضاي اصولگرايي از سوي مردم بوديم و شعار هاي عدالت خواهي و رفاه براي عموم جامعه ، پيروزي در دوره ي نهم انتخابات رياست جمهوري را براي احمدي نژاد به ارمغان آورد .
اكنون خالي از لطف نيست كه قدري به اين مسئله با ديد ديگري
نگريسته شود كه فراي تبليغات گسترده در سطح مردم كه البته 
بي تاثير نبوده است ، قشر اصولگراي جامعه چه انحرافتي از معيار
هايش داشته است كه ديگر شعار عدالتش را ديگران در برابرش
علم ميكنند و 30 سال پس انقلاب شكوهمندمان شاهديم مهره اي
كه سال هاست از جريان كشور كنار كشيده در اولين حضور جديش
در صحنه موفق به اخذ 13 مليون نظر مساعد مي گردد .
